|
سبز مرگ هویت وجود را تدریجا می سازد.
آن هنگام که چشمانم را بستم آن چه ها که وجود داشتند از هیبت وجود بدر آمده، اختیار وجود هیچ نداشتند. کلمات چنان در عمق شکسته و دور به نظر می آمد که امکان ثبت هرگونه تجربه ی علمی را تکانده و از هم می پاشاند. تنها می ماند تجربه ی عمل که سعی می کردم به یاد بسپارمش. اما آیا راستی به یاد دارمش ؟ آنچه به یاد مانده اکنون که یک شب از واقعه می گذرد صرفا تصویر منتزع و گسیخته ای است که نمی شود نام نقاش را زیر آن به مانند آثار هنری و اصیل دیگر امضا کرد. آن چه ها که وجود داشت هیچ وجود نبود، آن چونان که دیشب از برای عزیزی می خواندمش. اشکال فیزیکی ابعاد جسمانی خود را از دست می دادند و در حین شکست به فرم مطلوب یک شی بدر ( ابژه ) نمی آمدند. می دیدم که آنچه از من در آن فضا باقی است، هر جور ناجور نامی که به آن بدهیم تسلط ندارد بر فیوژن (ترکیب) این اجسام معلق. نمی دانم هیچ که آیا می شود گفت معلق ؟
آنچه بر جهان کا حکم می راند دوست می داشت من باشم. خود را بر پهنه ی افق های رنگ به رنگ و رنگ در رنگی می دیدم که انتها نداشت. صدای یک ایده، چشم یک ذهن، تمام آن چیزی بود که من را شامل میشد؛ اگر که وجود منی را می شد در آن فضای بی بعد و یا شاید با ابعاد بی نهایت تصور کرد. ابتدای سفر ترس ها دل انگیز و امن، از من دور و با من نزدیک تر می شد. افق هایی ویران را می دیدم که ترس را بر وجودم مستولی و هرآینه به وقف یک لحظه دور می کرد.
گسستن به همچو ابعادی در نظر[من پاراسایکو] که خود را آماده ی هر گونه گسست نامنتظری تصور می کردم چونان عظیم می آمد که جز حالت تسلیم و رضا در آن حال در من بر نمی انگیخت. رضا داده بودم به آنچه که من را به سیطره ی بی نهایت تا به افق پیش می برد و [من پاراسایکو] آن را ادراک می کرد.
وجود بادی ژرف و بی حاشیه بی آنکه بتوان آن را گرم یا سرد توصیف کرد هادی من در این سفر که بی بازگشت می مانست به شمار می آمد؛ به گمانم این باد، حالت سرگشتگی و رضا را در بر من بیش تر از پیش بر می انگیخت. رنگ های سبز و بنفش ، سفید و قرمز در کنتراست هایی بی مانند، که در جهان فیزیولوژیک مثال یا تمثالی ندارد، گسیختن اجزای ادراک ، اجزای این جهان بدون ساختار را در پی داشت. رنگ ها در پی موسیقی که در دور دست ها نواخته میشد چونان هارمونیک پتک عیاش را بر سر هر آنچه منسجم می نمود می کوفت که پرسپکتیو انسان فیزیولوژیک از حجم، دیدگاه بصری، اشکال - در مارپیچی بی انتها نزول می کرد. نزولی که چاه یا سیاه چال خواندنش پر بی راه به نظر نمی آید. چونان حسرتی غم انگیز همراه با شهوت بی انتهای خواست ملتمسانه ی انسجام من را می آزرد که به هر آنچه هنوز حجم داشت دست می بردم... به دستانم که تراکم اجزایش به مانند قبل به نظر نمی آمد ... در آن سیاهی نمی دانستم با چشم باز به دستانم می نگرم یا شهوت انسجام، چونان بر من استیلا جسته که بر هر حجم، شکل - که از دنیای مادی به یادگار داشتم ولو به فریب و خیال پناه می بردم. موسیقی که در نظر من پارا سایکو بیشتر به مارش عزای اپرا می مانست هرآینه پایان انسجام دنیا را وعده میداد.
نقطه ی صفر : گمان می کنم اگر قرار باشد جایی را نقطه ی صفر نامگذاری کنند؛ آن جا، همین جا باشد. قلیان احساسات مرکب که به گونه ی اجسام معلق در هوا مشاهده نمودنی می آمد ... می بایست دور از تصور یک جسم فیزیولوژیک باشد. تصویر آنکه شهوت و غم، حسرت و آز، مهر و خشم را به بعد تصویر و ویژوال در آوردن - باورپذیری انسان را خدشه دار می سازد؛ می دانم. اما نقطه ی صفر به گمانم آیین تفکیک ابژه و سوژه نمی شناخت و چاله با مارش عزا همه را فرو می بلعید. من دست می آویختم چون میل به انسجام همچونان در این من نمی توانست آن فروپاشی عظیم نفس را باور کند. سفاکیت همچو انسانیت از من می گریخت و من دست به چیزی می آویختم که هیچ شناختی جز شناخت منحصر به ادراک این من، از آن در دست نبود. خودم را به دست باد و افق های رنگ افشان سپردم و به گمانم همه چیز از من گذر کرد.
بنفش تیغ تیز تولد را، متخاصم به ادراک گسیخته می کشد و خون می پاشد:
ترس های مبهمی وجود داشت که به یاد نمی آورمشان اما همگی منبع الهام مشخصی داشتند : حیات و ممات؛ تولد و مرگ. گویا پس از گسستگی اسرارآمیز، حکم بر آن بود که تولد صورت گیرد. تولدی عظیم که به واسطه ی آنچه همیشه انگاشته ایم حرکت مبلغ شادی و سرور نبود. برخاسته از ترس و حالت جسمانی مضعف تمام سیستم اعصاب مرکزی بود که من را به من فیزیولوژیکم بازپس می داد. احساس ناخوش آیند دو بینی و معلق انگاری خود، در فضایی نیمه انسانی هر دو من را می آزرد. صداهای شب و نسیم زمستانی خبر از بازیافت جسم فیزیولوژیک می داد و من هنوز معلق بودم، نه به میان دو فرکانس جدا از دو افق غیر واصل و گسستگی اسرارآمیز. میان دو من که هم حالا می دانست که هیچ چیز انسانی وجود ندارد که تا ابد تاریخ انسانیت، تهییج گر و واصل دو من باشد. |